شادیشادی، تا این لحظه: 5 سال و 11 ماه و 7 روز سن داره

شهزاده ی رویا، شادی زیبا

اتل متل پروانه........

اتل متل پروانه                          نشسته روي شانه صدا مياد چه نازه                       ميگه وقت نمازه به اين صدا چي ميگن                اذان و اقامه ميگن شيطونه ناراحته                        دنبال يه فرصته م...
23 فروردين 1394

*روز مادر مبارک*

در عالم کودکی به مادرم قول دادم که تا همیشه هیچ کس را بیشتر از او دوست نداشته باشم ، مادرم مرا بوسید و گفت : نمی توانی عزیزم ! گفتم می توانم، من تو را از پدرم و خواهر و برادرم بیشتر دوست دارم. مادر گفت یکی می آید که نمی توانی مرا بیشتر از او دوست داشته باشی.. نوجوان که شدم دوستی عزیز داشتم ،ولی خوب که فکر می کردم مادرم را بیشتر دوست داشتم. معلمی داشتم که شیفته اش بودم ولی نه به اندازه مادرم.. بزرگتر که شدم عاشق شدم ، خیال کردم نمی توانم به قول کودکی ام عمل کنم ولی وقتی پیش خودم گفتم کدامیک را بیشتر دوست داری باز در ته دلم این مادر بود که انتخاب شد... سالها گذشت و یکی آمد... یکی که تمام جان من بود... همانروز مادرم با شادمانی خندید...
20 فروردين 1394

*13 بدر*

انتخاب مکان برای سیزده بدر امسال خیلی سخت بود...آخه هم از طرف دایی حسن، هم از طرف دایی محمد و هم از طرف عمه میهن دعوت شده بودیم و انتخاب سخت بود.... سمت دایی حسن نرفتیم آخه باید میرفتیم فلاورجان و راه یکم شلوغ بود.... سمت عمه هم نرفتیم آخه سال قبلش رفته بودیم.... پس رفتیم سمت دایی محمد و توی مزرعه سیزده سال نود و چهار را بدر کردیم....       نمي دانم آرزويت چيست! اما براي رسيدن به آرزويت دستانم به آسمان جاري و سبزه دلم را به نيت تو و آرزوهايت، هر چه كه هست، گره مي زنم. (سيزده بدر، روز آرزوهايت باد) ...
14 فروردين 1394

*عید دیدنی و خونه عمه عهدیه*

عید امسال تصمیم گرفتیم بعد از دید و بازدیدها و تبریک سال نو به اقوام، بریم خونه عمه عهدیه. عمه عهدیه تو استان کهکیویه و بویراحمر تو شهرستان چرام زندگی میکنه....جای سرسبز و قشنگیه...من و بابا حمید دومین بار هست که میریم اونجا و تو گل خوشگلم برای اولین بار هست که میری خونه عمه... برای رفتن به اونجا ما از شهرضا، سمیرم، یاسوج و باشت گذشتیم تا رسیدیم به چرام.... صبح ساعت هفت و نیم راه افتادیم و حدود ساعت پنج بعد از ظهر رسیدیم....بابایی یواش میرفت و تو نازبانو هم مدام میگفتی ببریمت بیرون بخاطر همین طول کشید تا رسیدیم.... عقب ماشین بابایی رو وسیله و پتو چیده بودیم که تو راحت باشی و بتونی بازی کنی و به راحتی بخوابی   وقت...
11 فروردين 1394

سال 1394 مبارک

عزیزترینم این دومین جشن نوروزی هست که کنار ما هستی و من و بابایی از این بابت خوشحالیم. امسال هم مثل سال پیش یه جشن تولد کوچیک برا بابایی و مامانی گرفتیم و شب سال نو رو رفتیم خونه بابا حجی که خداوند روحش رو قرین رحمت کنه (آمین)... اینم عکس سفره هفت سین خاله میترا و کیک که برای مامان و بابا گرفتیم.... الهی همیشه سلامت و شادان باشید و از خداوند براتون عمری با عزت رو خواستارم... دخمل خانوم اینجا اینقدر طاقت نداشتی که انگشت کوچیکت رو توی کیک فرو کردی و از خامه های روی اون برداشتی و خوردی. ما هم به این کارت حسابی خندیدیدم.... اینم سفره هفت سینی که توی خونه خودمون چیدیم....بخاطر اینکه نمیتونستم سفره رو توی سالن پذیرایی بج...
2 فروردين 1394

سال نو مبارک....

    برآمد باد صبح و بوي نوروز به کام دوستان و بخت پيروز مبارک بادت اين سال و همه سال همايون بادت اين روز و همه روز چو آتش در درخت افکند گلنار دگر منقل منه آتش ميفروز چو نرگس چشم بخت از خواب برخاست حسدگو دشمنان را ديده بردوز بهاري خرمست اي گل کجايي که بيني بلبلان را ناله و سوز جهان بي ما بسي بودست و باشد برادر جز نکونامي ميندوز نکويي کن که دولت بيني از بخت مبر فرمان بدگوي بدآموز منه دل بر سراي عمر سعدي که بر گنبد نخواهد ماند اين کوز دريغا عيش اگر مرگش نبودي دريغ آهو اگر بگذاشتي يوز   ...
2 فروردين 1394
1